تبليغاتX
دلتنگی های فریبا
زندگی :

زندگی به امواج دریا ماننده است

 

چیزی به ساحل می برد و چیزی دیگر را میشوید .

 

چون به سرکشی افتد

 

انبوه ماسه ها را با خود می برد

 

اما تواند بود

 

که تخته پاره ای نیز با خود به  ساحل آرد

 

تا کسی بام کلبه اش را بدان بپوشاند .

نوشته شده توسط فریبا در پنجشنبه پنجم مهر 1386 ساعت 11:29 | لینک ثابت |

یادش بخیر من بودم مجنون قصه های او
 

من وبودم تو , تو معشوق و من عاشق,

معشوق آسمانی رفتش سفر اشک های عاشق بدرقه ی راهش شد چشمای عاشق داشت حرف می زد صداش رو میشنید معشوق, میگفت نری فراموشم کنی عاشق داشت با این کلمات بغضش رو می خورد یه ناز غمگین هنگام ودا

گفتی می رم سفر برمیگردم آروم گفتم می ترسم برگردی من رو نخوای بعد سرم رو انداختم پایین تا اشک های تو چشمام رو نبینی پلکهایی که هنوز نرفته سنگینی غم دوری تو نازنین سنگینشون کرده بود آروم دست هام رو رها کردی و رفتی  اون موقع عاشقم بودی من بودم مرد قصه های تو هم دل تنگم شدی نگاه نانی عشق توش بود رو نگاهم نوشت خدافافظ گفتم به امید دیدار و از من دور شد اگه می دونستم دیگه بر نمی گرده اگه میدونستم میره تا فراموشم کنه واسه آخرین با رو دستاش جون میدادم تا تنهایی رو نبینم نبینم دیگه عاشق من نیست نبینم کسی دیگه شده مرد قصه های اون کاش خداحافظ به امید دیداری نبود .

نوشته شده توسط فریبا در چهارشنبه هفتم شهریور 1386 ساعت 17:15 | لینک ثابت |

عشق چیست ؟ :

شخصی به همسرش می گوید:

 

" من عاشق تو هستم و بدون تو نمی توانم  زندگی کنم ."

 

اما این عشق نیست ,گرسنگی است.

 

شما نمی توانید در آن واحد هم کسی را دوست بدارید و هم بی تا بانه نیازمندش

 

باشید.

 

عاشق واقعی کسی است که معشوق خود را آزاد می گذارد تا خودش باشد .در

 

عشق اجباری نیست.

 

عشق یعنی امکان انتخاب به معشوق دادن .

 

برای آنکه کسی یا چیزی را به دست آوری, رهایش کن !

 

نوشته شده توسط فریبا در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 3:38 | لینک ثابت |

دیوانگی یا عاقلی ؟ :

وقتی گریبان عدم با دست خلقت می درید

 

وقتی ابد چشم تو را پیش از ازل می آفرید

 

وقتی زمین ناز تو را در آسمان ها می کشید

 

وقتی عطش طعم تو را با اشک هایم می چشید

 

من عاشق چشمت شدم نه عقل بود ونه  دلی

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

یک آن شد این عاشق شدن دنیا همان یک لحظه بود

 

آن دم که چشمانت مرا از عمق چشمانم ربود

 

وقتی که من عاشق شدم شیطان به نامم سجده کرد

 

آدم زمینی تر شد و عالم به آدم سجده کرد

 

من بودم و چشمان تو نه آتشی و نه گلی

 

چیزی نمی دانم از این دیوانگی و عاقلی

 

نوشته شده توسط فریبا در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 3:20 | لینک ثابت |

منم عاشقم :
يه دنيا عاشقم وقتي كه با ياد تو مي خونم
تو اين زندون تنهايي برات كلي پريشونم
يه روز رفتي از اين خونم يه روز گفتي نمي مونم
يه روز قهر و يه روز آشتي يه روز گفتي پشيمونم

به هر ساز تو رقصيدم ولي چيزي نپرسيدم
از اينكه بي خبر بازم بري از خونه ترسيدم
شدي چند روزي مهمونم ولم كردي و داغونم
فريبم دادي انگاري گمون كردي نمي دونم

ولي من خاك پات هستم هنوزم چشم برات هستم
نديدي آخه محتاجم هلاك يك نگات هستم
گذشته كار از اين حرفا خدايا كاري كن با ما
بذار عاشق بشه اونم يه عاشق مثل اون روزا
شدي چند روزي مهمونم ولم كردي و داغونم
فريبم دادي انگاري گمون كردي نمي دونم
نوشته شده توسط فریبا در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 3:17 | لینک ثابت |

ای گل تازه که بویی ز وفا نست تو را

خسته ام از این کویر ، این کویر کور و پیر

این هبوط بی دلیل ، این سقوط ناگزیر

آسمان بی هدف ، با دها بی طرف

ابرهای سر به راه ، بیدهای سر به زیر

ای نظاره شگفت ، ای نگاه ناگهان

ای هماره در نظر ، ای هنوز بی نظیر

آیه آیه ات صریح ، سوره سوره ات فصیح

مثل خطی از هبوط ، مثل سطری از کویر

مثل شهر ناگهان ، مثل گریه بی امان

مثل لحظه های وحی ، اجتناب ناپذیر

ای مسافر غریب در دیار خویشتن

با تو آشنا شدم با تو در همین مسیر

از کویر سوت و کور تا مرا صدا زدی

دیدمت ولی چه دور ، دیدمت ولی چه دیر

این تویی در آن طرف پشت میله ها رها

این تویی در این طرف پشت میله ها اسیر

دست خسته مرا مثل کودکی بگیر

با خودت مرا ببر خسته ام از این کویر

نوشته شده توسط فریبا در جمعه بیست و ششم مرداد 1386 ساعت 3:12 | لینک ثابت |

 
دلتنگی های فریبا
نوشته های پیشین